همیشه به این فکر می کردم و میکنم که نوشتن به چه دردی میخوره. یا اصلا چه زمانی باید نوشت؟ هرچی میگذره جواب این سوال برام روشن تر میشه و بهم کمک می کنه که بدونم کی و کجا باید بنویسم.
قبلتر ها به این رسیده بودم که وقتی مینویسم میتونم بهتر فکر کنم و بارها پیش اومده بود که یک مشکل رو بردارم و دربارش بنویسم و بهتر بفهممش.
اما این نوشته در این مورد هست که چه زمانی نوشتن درباره یک یادگیری کاربردیه؟
۱-ما توی دنیایی پر از اطلاعات پردازش نشده زندگی میکنیم. رسیدن به این اطلاعات خام به سادگی چند کلیک هست. توی همچین شرابطی اطلاعات پردازش شده و به هم متصل شده یکی از با ارزشترین چیزهاییه که ما میتونیم داشته باشیم.
۲- یادگیری فرآیند ورود اطلاعات به ذهن نیست و خیلی وقتها تعریف یادگیری رو اتصال یادگیریهای قبلی به یادگیری جدید در نظر میگیرن. با این تعریف پیدا کردن مثالی از زندگی خودمون میتونه نقش پررنگ یا اصلی رو در زمان خوندن یک مطلب جدید بازی کنه. شما با پیدا کردن یک مثال تو زندگی خودتون از مطلبی که یاد گرفتید در واقع یادگیری جدید رو به یادگیری قبلی خودتون متصل کردید و یاد گرفتید.
۳-هر جا این دو تکه پازل از گذشته و حال به هم متصل شدن، ما با یک تکه اطلاعات پردازش شده و با ارزش مواجه هستیم و این مطلب ارزش نوشتن و اشتراک گذاری رو داره. این دو تکه پازل ذهنی ما که تونستیم متصل کنیم، میتونه یادگیری رو منتقل کنه و یکی از بهترین ایدهها برای نوشتن هست که من تا حالا پیدا کردم. این وبلاگ هم توی نوشتههای قبلی تلاشش انتشار مطلبی از جنس اتصال دو تکه پازل به هم در ذهن من بوده. حتی این نوشته هم از جنس یادگیری این مدلی هست.
۴-به تازگی با مفهوم “نمودار مفهومی” آشنا شدم. ژوزف نواک اولین بار این نمودار رو معرفی کرده و توی این نقشه رابطه بین مفاهیم رو بیان میکنه. یادگیری مفاهیم کار سختی نیست اما یادگیری واقعی وقتی اتفاق میفته که بین مفاهیم ارتباطی پیدا میکنیم. اگر بخوام با نگاه این آدم حرف قبلی این نوشته رو تکمیل کنم، هر وقت رابطه بین دو مفهوم رو فهمیدیم در واقع دو تکه پازل به هم متصل شده و ارزش نوشتن در مورد اون وجود داره.
پی نوشت: عکس این نوشته دارای لایسنس رایگان است.